تبليغاتX
دفتر یادداشت خط خطی
قالب وبلاگ
دفتر یادداشت خط خطی
یه دفتر یادداشت شخصی 

It is He who appointed you viceroys in the earth and has raised some of you in rank above others that He may try you in that He has given you. surely your LORD is swift in retribution and surely He is All-forgiving All-compassionate 

[ 89/11/07 ] [ 13 ] [ پروانه ]
خدایا شکرت...

ما دیگر فقیر نیستیم.

دیروز پزشک آبادیمان گفت:

"چشم های پدرم پر از آب مروارید است."

حسین پناهی

[ 90/11/01 ] [ 10 ] [ پروانه ]

خیلی برای  اصغر فرهادی خوشحالم. یکی دیگه به افتخارات ایرانی ها اضافه شد.

+با احترام به یاد افتخار آمیز دکتر احمدی روشن و همه فرزندان ایران

یه فصل جدید داره تو زندگیم شروع می شه.

+بهمن ماه شروع این فصل ِ

هوا بعد از این بارندگی سردِ سرد شده.

+برفش رو شهرهای اطرافمون مث سپیدان و اقلید و آباده و ...نوش جون می کنن سرمای طاقت فرساش رو ما بیچاره ها. تا بوده همین بوده.

نمی دونم این سریالای جدید چیه تلوزیون داره پخش میکنه

+پنجره غیر از بحثای الکی و دعواهای بی سر و تهش چیز دیگه برای یاد آوری از سختی های زندگی  به مخاطب با شعورش نداره.

تا ثریا هم که  خواسته از زندگی همه چیزشو نشون بده و بگه عاقبت دروغ و ریا و پنهان کاری چیه  نفهمیده عاقبت خودش چی میشه.

حالا شیدایی یه چیزی . آدماش منطقی تر عمل می کنن. یه چیزی از گذشتشون می دونیم تا دلیل عملکرد حالاشون رو بفهمیم.

دلم برای بعضی سریالا تنگ شده...مدار صفر درجه -  مختار نامه - در چشم باد-  روزگار غریب - پس از باران - وضعیت سفید - زیر هشت-  زیر تیغ – مرگ تدریجی یک رویا ...

توی اتوبوس روبروم نشستی و این غرور عوضی دوباره مانع می شه بیام و گرم بغلت کنم. کاش یه نگاه فقط یه نگاه حتی پر از خشم بهم می انداختی. تشنه یه نگاهت بودم. فهمیدی؟ نه نفهمیدی. هیچ وقت نمی فهمی

 مغرور نشو به خود كه اصل من و تو    گردي و  شراري و غباري و دمي است

 

[ 90/10/26 ] [ 20 ] [ پروانه ]
نمی دونم از کجا شروع کنم و حرف بزنم. از خانوم مسن و شهرستانی که امروز عصر سواراتوبوس با دختر عموش حرف می زد و از بیمار سرطانیش می گفت و نذرایی که برای شفاش کرده بود. خوش به حال کبوترای حرم سید تاج غریب و شاهچراغ و علی بن حمزه. آخه خانومه واسه هرکدوم از امام زاده ها ده کیلو گندم نذر کرده بود. کاش کبوتر بودم ...

یا از آقای صفایی نگهبان بانک کنار دفتر که دو روز پیش صبح زود اومد برای خداحافظی. بنده خدا می گفت صبح بیدار شدم لباس پوشیدم و از خونه با یه دل پر امید زدم بیرون. هنوز راه نیافتاده بودم که یه اس ام اس از طرف رئیس شعبه که چند روزه بر مسند قدرت نشسته اومد که :اخراجی جانم. دلیلش رو هم می تونی از شعبه مرکزی بپرسی" بنده خدا نون صبحونه اش تو دستاش بود. زن و بچه هاش و ...

یا از جذب نیروی علوم پزشکی که نزدیک به پنج شش هزار نفر رو سر کار گذاشتن و هزار امید و آرزو به دل جوونای مردم انداختن. برای جذب پنجاه تا آدمی که به قول یه بنده خدایی از :"اونایی که قراره استخدام شن از همین الآن پشت میزاشون نشستن" هزینه ثبت نام هفت هزار تومن و هزینه پستش دو هزار و پونصد. امان از این زندگی.

فکر کنم وقتشه بگم:

برما گذشت نیک و بد اما تو روزگار    فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

     

+داره صدای رعد و برق (به قول شیرازیا "قُرطٍراق") می آد. آسمون بعد از یک ماه بالآخره باهامون آِشتی کرد.

+سپاس خدایی را که آفریننده باران است.

[ 90/10/21 ] [ 19 ] [ پروانه ]

کنار پنجره ایستاده

از همان جا زل زده توی چشم هایم

انتظارت را می گویم.

با آن قیافه حق به جانب

دارد اعصاب را خط خطی می کند.

چشم و ابرو برایم نازک می کند...

ناچار می شوم کنارش بیاستم.

شانه به شانه کنار پنجره ایستاده ایم.

سنگینی نفس هایش دلشوره ام را بیشتر می کند.

...کاش زودتر بیایی

تا این انتظار عوضی اعصاب خورد کنت

دست از سرم بردارد....

[ 90/10/16 ] [ 10 ] [ پروانه ]
-از کدام ستاره آمدی به خواب من ؟

که گم می کنم ...

هر شب....

تو را...

بگو...!

کجای دنیا بیاستم پیدایم می کنی.

 

 

...

-بوی مهربانی می آید

   کجا ایستاده ای ؟

     در مسیر باد ؟!

[ 90/10/09 ] [ 15 ] [ پروانه ]
جو جه هام رو شمردم. هرکاری می کنم حساب و کتابم با هم جور در نمی آد. همیشه یه جای کارم لنگ می زنه

هر کاری میکنم باورم نمی شه زمستون از راه رسیده ...

بیشتر حال و هوای اسفند رو داره این دی.

حتی اخبار از منابع غیر رسمی دارم که بعضی مناطق  بهار نارنجا دارن  پا به عرصه هستی می گذران .

چند قدم اون طرف تر یه پیرمرده  عجیبی کنار خیابون بساط  فال نخود به پا کرده . چند تا از بچه ها سراغش رفتن و بساطش رو رونق دادن. عصرا که می رم خونه اطرافش رو آدمای تحصیل کرده گرفتن که دانشجوهای همین دانشکده مهندسی خودمون هستن.

باید برم سراغش . فقط  یادم باشه دیوان حضرت حافظ رو هم باخودم ببرم. 

 دلار محترم هم  که رکورد شکست. کسی هم نیست این خورده شکسته ها رو جمع کنه تا آبرومون نره... بیچاره ایران!

این بازیکنای نامربوط پیروزی هم که  اگه این طوری پیش بره همین روزات ملت ایران باید برن ازشون عذر خواهی کنن که چرا بابت رفتار  غربزدشون  از دستشون ناراحت شدن.

اول دی بود باید یه چیزی می نوشتم ...

-از حادثه لرزند به خود قصر نشينان      ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريم

[ 90/10/01 ] [ 15 ] [ پروانه ]

از اون بچگي هام هميشه دوست داشتم يه حياط خلوت كوچيك  داشتم كه عصرا مي رفتم داخلشو و برگه هاي پيش روم رو سياه مي كردم با تفكراتم . وقتي اين وبلاگ رو راه انداختم دوست داشتم اسمشو بذارم حياط خلوت . جايي كه بشيني و با خودت (با خود خودت)خلوت كني. ولي شد دفتر ياداشت خط خطي. يه چيزي تو همون مايه ها.

گاهي به سرم مي زنه كه روزگار غير از تكرار و تكرار و تكرار چيز ديگه اي براي گفتن نداره؟ يعني روزگار خسته نشد از اين كه چند هزار سال نشست و آدم و بچه هاش رو به بازي گرفت؟ آخرش كه چي؟!!!هان روزگار!!!

امروز سوار اتوبوس بودم ديدم هنوز خيلي چيزا هستن كه لذت بخش ترين ثانيه هاي عمرمو شكل مي دن. مثل ديدن دوستاي قديمي تو يه روز پر كار و خسته كننده. مثل وقتي كه مي رم خونه و هميشه يكي هست كه جواب سلاممو گرم بده. يا وقتي كه سوار اتوبوس مي شم و مي بينم يه صندلي خالي اون آخر انتظارمو مي كشه. يا وقتايي كه نگام به نگاه شيطون و معصوم يه بچه مي افته .يا وقتي كه صداي اذون گفتن يه بابابزرگ رو درگوش نوه اش مي شنوم . يا وقتي  كنار خيابون منتظر ايستادم و عطر نرگساي تو دست يخ زده پسر بچه هاي فروشنده گيجم مي كنه.يا ...اين قدر اين لحظات تو زندگيم زيادن كه فك كنم بايد به مشكلات زندگي بگم :بابا خيال خودمو عشق است!!!

چند روزه بارون نباريده ولي اين شهر راز شده يه خرمن آتيش. فقط دلبري مي كنه آدمو هوايي مي كنه عاشق مي كنه.سرده و لي هنوز پر از زندگيه . پر از خش خش برگاي پاييزيه.

امسال بچه ها پيشواز شب يلدا رفتن . تا همين الآن هوارتا اس تبريك پيشاپيش داشتم. كاش برف بباره  شب يلدا برف و شيره چه مزه اي مي ده....ولي يه تيكه ابرم تو آسمون نيس.

روزگار با اين كه خيلي ... هستي و لي هواتو دارم . ياحق!

[ 90/09/29 ] [ 15 ] [ پروانه ]
آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی   سایه نارونی

     تا ابدیت باقی است....

 

 

دنبال یه بهونه ام تا دوباره بنویسم.

باید با خودم آشتی کنم.

به زودی

 

[ 90/09/26 ] [ 21 ] [ پروانه ]
ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟

هان؟!!!

[ 90/09/20 ] [ 15 ] [ پروانه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

اول مرا بدان

چیه ؟ به چی نگاه می کنی؟
لطفا با این دید این دفترو بخون:
این دفتر آرامگاه ذهن منه.
برای من پنجره ایه رو به پرواز
پس با "من" واقعی روبرو هستی.
یه دفتر یاداشت غیر از این چی می تونه باشه؟
دست نوشته :آبی
رونوشت :مشکی
امکانات وب


تبادل لینک